تبليغاتX
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

نویسنده : gole poone - ساعت 22:22 روز جمعه پنجم تیر 1388


بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من


  وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب 


شعله می افراشت


وینک از خاکستری پوشیده


 کز وی جز خموشی چشم نتوان داشت


می چکد اشک نگاهم تلخ


می چکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین


کز شرنگ بوسه لبریز است


وز فسونی تازه می خواند مرا هر دم که


  بازآ این چه پرهیز است


وز نهیب گور سرد چشم او


کاندر آن هر گونه امیدی فرو مرده ست


پای واپس می نهم


  بی نیاز بوسه ای پرشور


کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند


بی نیاز از خنده ای دلبند


کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز


  می چکد اشک نگاهم باز


بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من


  وینک از خاکستر اندوه پوشیده ست


 در میان این خموش آباد بی حاصل


  در سکوت چیره این شام بی فرجام


می چکد اشک نگاهم بر مزار دل


  می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او


با غمی کاندر دلم زد چنگ


  وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود


می رود می گویمش بدرود


وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز


می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران


یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز


 


نویسنده : gole poone - ساعت 12:59 روز سه شنبه پنجم خرداد 1388

 

دیدی ای غمگین تر از من

 
 بعد از آن دیر آشنایی


آمدی خواندی برایم


 قصه ی تلخ جدایی


مانده ام سر در گریبان


 بی تو در شب های غمگین


 بی تو باشد همدم من


 یاد پیمان های دیرین


 آن گل سرخی که دادی


 در سکوت خانه پژمرد


 آتش عشق و محبت


 در خزان سینه افسرد


 کنون نشسته در نگاهم


 تصویر پر غرور چشمت


 یک دم نمی رود از یادم


 چشمه های پر نور چشمت


 آن گل سرخی که دادی


 در سکوت خانه پژمرد 

  ایرج جنتی عطایی


نویسنده : gole poone - ساعت 13:15 روز چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

در حسرت یک نگاه مهر آمیز


لحظه ها را پشت سر گذاردم و ، اکنون


سالها به آن می اندیشم


چرا ریشه های پیر انتظار


نیش خند زنان به پیکرم تنیده اند ؟


درحالیکه تیشه ی برّان رهائی را بر دست دارم.


  


نویسنده : gole poone - ساعت 10:56 روز جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388
بر گور روزهای سیه ، بوته های عشق


پژمرد و غنچه های امید گذشته مرد


در حیرتم هنوز که ایا چگونه بود


  آن روزها که مرد و ترا جاودانه برد


خوابی گذر نکرد ، دریغا ، گذر نکرد


در چشم من ، شبان سیه ، بی خیال تو


ای آنکه دل به رنج غریبی سپرده ای


گریم به حال خویش و نگریم به حال تو


یاد آرمت هنوز ، هنوز ای امید دور


ای آنکه در زوال تو بینم زوال خویش


 چون بنگرم هنوز در انبوه روزها


  یادآورم ورود ترا در خیال خویش


 گویی در آن غروب بهاری گشوده شد


  درهای تنگ معبد تاریک خاطرات


همراه با بخور خوش و زخمه های چنگ


در دل طنین فکند مرا ضربه های پات


 با من چنان به مهر درآمیختی که بخت


چون در تو بنگریست ، لب از شکوه ها بدوخت


وان قطره ی نگاه تو چون در دلم چکید


چون اشک گرم شمع ، مرا زندگی بسوخت


اینک ، تو نیز رفتی و بر گور روزها


  شمعی ز یاد روشن خود برفروختی


ای آفتاب عمر ! درین وادی غروب


  هر سو مرا کشاندی و لب تشنه سوختی


بازآ که بی فروغ تو ، این روزهای تار


  بر من چنان گذشت که بگذشت شام من


ای دیو شب ! فرشته ی خورشید را بکش


تا صبحدم دوباره نیاید به بام من



نویسنده : gole poone - ساعت 12:51 روز جمعه هجدهم اردیبهشت 1388
تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی


 چگونه می توانم


 که غایبت بدانم


 مگر که خفته باشی در اندوه هایت


 تو واژه ای تو کلامی تو بوسه ای تو سلامی


 چگونه می توانم که غایبت بدانم


 مگر که مرده باشی در نامه هایت


 تو یادگاری تو وسوسه ای تو گفت و گوی درونی


چگونه می توانی که غایبم بدانی


 مگر که مرده باشم من در حافظه ات


 بهانه ها را مرور کردم


 گذشته را به آفتاب سپردم


 به عشق مرده رضایت دادم


 یعنی


 همین که تو در دوردست زنده ای


 به سرنوشت رضایت دادم

 


نویسنده : gole poone - ساعت 21:39 روز سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
گل سرخی به او دادم ، گل زردی به من داد


  برای یک لحظه ناتمام ، قلبم از تپش افتاد


 با تعجب پرسیدم : مگر از من متنفری ؟


  گفت : نه باور کن ،نه ! ولی چون تو را واقعا دوست دارم ، نمی خواهم


پس از آنکه کام از من گرفتی ، برای پیدا کردن گل زرد ، زحمتی


به خود هموار کنی


نویسنده : gole poone - ساعت 21:34 روز سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم


  گر پیمان عشق جاودانی


 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم


  شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت


 ز قلب آسمان جهل و نادانی


  به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت


 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید


  شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی


 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟


  شما ، رقاصه های بی سر و بی پا


 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه


  چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت


 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت


  قسم : بر آتش عصیان ایمانی


 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم


  که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم


 پای می کوبید و می رقصید


  لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید


 می بینم که می لرزید و می ترسید


  از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم


 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی


  خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی


 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی


  کنون خاموش ،‌در بندم


 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم


نویسنده : gole poone - ساعت 21:30 روز سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388


آمد ، به طعنه کرد سلامی و گفت : مرد


گفتم : که ؟ گفت : آنکه دلت را به من سپرد


 وانگه گشود سینه و دیدم که اشک عجز


  تابوت عشق من ، به کف نور ، می سپرد

 


نویسنده : gole poone - ساعت 17:32 روز جمعه یازدهم اردیبهشت 1388
جدا که شدیم به ساعت ماسه ای


  نیمه زمین به شیشه ی تاریک بود


 و آن که در آن بالا


سایه ی دراز تنهایش بر شن زار از سامان می گذشت


تو بودی یا من نمی دانم


  زنی


 سراسیمه ی رویای خود از هر اشکوب ظلمت که فرو افتاد


  سردابهای تیره تر در انتظارش بود


به قاف فروردین که رسیدم


  در ایینه ی سیاه جوانی ام را دیدم


 سرگرم نیم تاج مقوایی و شمعدانهای فرسوده

کجا


جا مانده بودم در آن لباس سفید


  که ناهمرنگ بخت و باور خود بود ؟


 بی تو


  این نیمه ی روشن رانمی خوابم


با این سایه ی دراز و تنها که می رود از من


نومیدتر و خسته تر از جان گران پایم


اگر بازایی راز جستحجوی ترا فاش خواهم کرد و خواهم خواند


  ای طاووس ! تو خویش را در پر خویش گم کرده ای و پر خویش را در چمن خوابها


 و در اینه ی تاریک جز وهم باز نخواهی یافت دریغا


زنی سراسیمه ی خواب ها


 به کسوت عروس گریزان از حجله


  به کودکی ام که رسیدم عروس را گم کردم


 و چون به جستجوی هر دو بر آمدم


از هر دو دور شدم


 بر این اشکوب معلق کنون ... دریغا


  به ساعت ماسه ای بود که از هم جدا شدیم


 و تمامی زمین به شیشه ی تاریک بود منوچهر آتشی


نویسنده : gole poone - ساعت 23:35 روز پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388


ایمان بیداد

 به عهدی داد

  روح فریب ام ، بی تو ... بی تو

 قانون گردابم ، سرابم ، نقش آبم

بی تو ... بی تو

 بی ایمنی ، شوریدگی ، در قعر خوابم

ای بی تو من بی خویش ، بی خویشتن ، بی کیش

خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم

بی تو ... بی تو

طیف غباری خفته بر دریای شن زار

خون شب ام

  هذیان تب آلود دردم ، بی تو

 بی تو

رمز سکوت ام


 راز بهت ام

  رنگ یادم

 بی تو ... بی تو

ی تو ، بی تو

 از زندگی بیزار

  تا مرگ راهی نیست ، بی تو

 ای بی من و در من

  بی من تو هم آنی و اینی

ای بی تو من گرداب و یرانی

 قانون بی رحم پریشانی
 چنینی ؟

بدرود ، بدرود

 این اشک و هق هق گریه مردی پشیمان نیست

مردان نسل ما

 با گریه می خندند ، بی تو

  ای بی تو من ، بی من

ایا تو هم اینگونه می خندی ؟

  با گریه خندیدن نه آسان است

بی تو 

نصرت رحمانی

تقدیم به سعادت زندگیم...


|